تبليغاتX
عشق و خوشبختی
دوستت دارم !!!!
داشتم نمره هامو می گرفتم که دیدم گوشیم که رو سایلنته روشن خاموش میشه . دیدم اسمت نوشته شده . منتظر موندم ببینم تک زنگه یا زنگ ؟! اخه سر کار بودی . دیدم داره همینطور خاموش روشن میشه . پریدم رو گوشی و اکسپت کردم . صدای مردونت گوشم رو قلقلک داد . با هم حرف زدیم . از کارت گفتی و از کارایی که از صبح انجام دادم گفتم . ازم خواستی حتی وقتی سر کاری بهت اس بدم . تو سعیت رو می کنی که جواب بدی و من یه کم ناز کردم  که نه ، بهم قبولوندی که اس بدم . گفتی تماس گرفتی که خستگی در کنی . گفتم خسته نباشی عزیزم . گفتی خسته نباشید خالی ؟ می دونستم منطورت چیه . به رو خودم نیاوردم . گفتی نمی خوای چیزی بفرستی ؟ گفتم نه :دی نمیشه . گفتی بهم اس بده و بعد قطع کردیم . از خوشحالی و ذوق چشام برق میزد . نیشم باز شده بود . حس خیلی خوبی بود .

اس دادم : .... می دونی بهم زنگ زدی چه حسی داشتم ؟ می دونی چه قدر باز و باز عاشقت شدم ؟ می دونی با این خبر گیریه کوچولو وسط کارت به انتخابم که تو باشی بیشتر و بیشتر امیدوار شدم ؟ خسته نباشی مرد کاریه من . بوس روی دستا و چشات ، بوس رویه گونه هات . مرسی . اصلا فکرشم نمی کردم وسط کارت بهم زنگ بزنی ... !

چند مین بعد دوباره گوشیم روشن خاموش شد . اسمت رو دیدم . برداشتم . گفتی خواستم توی راه برگشت صدا خوشکل خانومم رو بشنوم . گفتم الهی قربونت برم ، دوست دارم . گفتی نمره هات چند شد ؟ نمره هام رو گفتم . گفتی انشالله اون یه دونه هم تایید میشه و قبولی . 9 واحدم قبول شی خودش کلیه  عشق قشنگم . گفتم الهی قربونت برم ، دوست دارم . گفتی میری دانشگاه ببینی چرا نمره هات رو اینطوری دادن ؟ فردا هماهنگ کن با بابایی بری یه سر ببینی چه خبره . گفتم باشه گلم میرم . گفتی مگه فردا فلانجا نمی خوای بری ؟ گفتم اوهوم . گفتی پس چرا می گی باشه میرم ؟ گفتم حتما یکی و میفرستم قربونت برم . یه کم لحنت جدی شد و گفتی از ترم بعد بهتر درس می خونی و همه ی کلاسات رو میری . اومدی خونه میشینی درست رو مرور می کنی . گفتم چشم . باز مهربون شد لحنت و گفتی فدای چشات شم درسته اونطوری ممکنه کمتر اس بدی و درست رو بخونی اما در عوض موقع امتحانا اذیت نمی شی و می تونی زود درست رو تموم کنی که بیام خواستگاریت . گفتم چشم ، مرسی امتحانا و نمره هام واست مهمه . خیلی خوشحال شدم تماس گرفتی برو به کارت برس عزیزم . الهی قربونت برم .

گفتی این همه عاشقونه واسم می نویسی تو اس خوب وقتی دارم باهات حرف میزنم اینا رو بگو نه اینکه فقط بگی الهی قربونت برم ، دوست دارم :دی! هوووم ؟! گفتم الهی قربوووونت برم . گفتی نه نشد دوست دارمش جا موند :دی گفتی خستگیم مونده تو تنم چیزی نمی فرستی ؟ یه بوس کوچولو و اروم واست فرستادم . گفتی هرچند خیلی اروم بود خیلی ارومم کرد و خستگی از تنم رفت . گفتم الهی قربونت برم گفتی دوست دارم ؟ گفتم نه می خواستم بگم الهی قربونت برم ، عاشقتم :دی

چند مین بعد : اس دادی که رسیدی خونه . زودی اومدی پیش من . نوشتی : وای که چقدر حال داد صدات رو شنیدم با بوسه گرمت زندگیم .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 14:57  توسط من  | 

امروز بر خلاف روزای دیگه که سخت از خواب بیدار می شم راحت بلند شدم و صبحونه خوردم ، اماده شدم که برم.هوا خیلی عالی بود.خورشید همه جا رو گرم و روشن کرده بود.همه ادما انگار یه جورایی مهربونتر شده بودن.امروز رو با یه انرژی خاص شروع کردم اون موقع نمی دونستم چرا انقدر شگفت انگیزه روزم.اما ساعت 8:30 متوجه شدم چرا ؟!!

با اس تو.ذوق زده اس رو باز کردم.اس صبح بخیر بود.نوشته بودی داری می ری سر کار.مثل اینکه صبح باهات تماس گرفتن که بری.چشام گرد شده بود.قلبم تند می تپید.چند بار خوندم که ببینم جدی جدی همین رو نوشتی؟!!فقط تند تند تو دلم می گفتم خدا رو شکر ، خدا رو شکر ... خدا رو شکر!

بهت اس دادم.گفتم که چه قدر عالیه.چه قدر خوشحالم.بهت گفتم بسم الله الرحمن الرحیم بگو و شروع کن .

حالا می دونم چرا روزم به این قشنگی شروع شد.با معجزه.امروز همه بهم می گفتن چرا اینطوری ؟ همیشه شاد بودی اما نه در این حد.بهم می گفتن اتفاقی افتاده؟می خوای چیزی رو پنهون کنی؟من می گفتم طبیعیم مثه همیشه اما تو دلم می دونستم چرا شادم.می دونستم واسه این همه بزرگی و لطف خداست.واسه درست شدن کارمون.واسه اینکه چند قدم به هم نزدیک تر شدیم.واسه اینکه تو فقط یه این مورد رو کم داشتی بهترین من.

می دونم بهتم گفتم خودتم بدونی که خیلی زود تموم چیزایی رو که نیاز داری تا اموزش ببینی رو فوت میشی.می دونم که خیلی زود تر از اونچیزی که فکرش رو کنم می شی واسه خودت آقای رییس!

الهی قربونت برم.امروز یه عااااالمه خدا رو شکر گفتم و قربون صدقت رفتم.امروز هم بهترین روز بود.همیشه خوبه.عالیه.همه چی اروم و سرجاشه.نتونستم جواب اس رو زود بدم وقتی برگشته بودی اما چند ساعت بعد تماس گرفتم به عشقم خسته نباشید بگم که خواب بودی.

امیدوارم همه همه اونایی که دنبال کار می گردن شغل مورد علاقشون رو پیدا کنن و هر روز موفق تر از روز قبل باشن.

خسته نباشی عشق من.خوب و سالم و پایدار باشی مرد من.ممنون که تلاش می کنی.با تموم وجودم دوستت دارم.با تک تک سلولام خدا رو بابت زندگیم شکر گفتم.بابت وجود پر رنگ و مهربون تو.بابت همه چی... بابت اتفاق قشنگ امروز.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 1:55  توسط من 

عسل بانو من رو به یه بازی دعوت کرده بود . منم با کمی تاخیر انجامش میدم.هرکی رو که دوست داره بازی کنه دعوت می کنم.بازیش اینطوره که باید با کلمه های اول 5 پست اول و اخر جمله بسازیم:

وای وقت و بی وقت که اس بازی می کنیم خیلی حال میده زندگیم.داشتم فکر می کردم این که می گن عشق شادابی میاره راست می گن.من ادم غمگینی نبودم اما با تو و این عشق پاکت دوباره جون گرفتم.همه اینا حرف دل منه ، کسی که واسه با تو بودن لحظه شماری می کنه.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 18:32  توسط من 

اس بازی می کردیم دیگه جواب ندادی همون موقع بابایی گفت بیام خونتون کار داره.بهت اس دادم که پدر گفته بیام وسیله بگیرم ازتون تو در رو باز کن.اومدم اما یکی دیگه جلو در بود و تعارف کرد برم تو.اومدم تو دیدم از اتاقت پریدی بیرون.حس ارامش اومد تو وجودم.کنارت بودم نزدیکت.اصلا نگات نمی کردم از حولم.اما دقیق زل زده بودی بهم.وای هم ذوق داشتم هم خجالت از اون همه نگاهت مهربونم.کار رو انجام دادم و سریع رفتم.

اس دادی:خوبه قرار بود من ببینمت ، با همه حرف زدی و همه نگات کردن جز من.

زنگ زدی از خوشحالیت گفتی.مهربونی باهام صحبت کردی.گفتی خطت مشکل داره.هرکار می کردی نمیشد اس بدی.باهات یه عالمه عاشقونه حرف زدم.یه عالمه از خوشتیپیم و خوشکلیم گفتی.اعتماد بنفسم رفت بالاتر:دی .یه عالمه از خوشحالیم گفتم.

خیلی حاااااااال داد که دیدمت.بهت گفتم خیلی اروم بودم همون چند دقیقه.گفتی اما تو اروم نبودی و می خوای بیشتر پیشم باشی. اصرار داشتی بازم ببینیم عشقم. حتی بهت دست ندادم این دفعه.انقدر که همه چی فوری بود.اما خیلی خوشحاااااااااااال شدم.خدا رو شکر!پر شدم از عشق و انرژی!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 1:39  توسط من 

واااااااااای ممنونم.بهم زنگ زدی!!!توی سرما به خاطرم بیرون موندی.یه عالمه حرف زدیم.چه قدر لوسم کردی.نازم دادی.ممنون مهربونم.یادمه روزای اول اشناییمون یه شب تا صبح با هم حرف زدیم زمستون بود.صبح بهم گفتی که تو حیاط بودی چون مهمون داشتین و اقای مهمونتون تو اتاق تو خوابیده بود واسه اینکه باهام صحبت کنی اومدی تو حیاط و بهم نگفتی چون ممکن بود من باهات صحبت نکنم تا بری داخل.چند وقت پیشا داشتم فکر می کردم هنوزم این کارو واسم انجام میدی؟!!

اره انجام دادی.دیوونتم!ممنوووونم.

زودی برگرد.نگرانمم نباش حالم بهتره.خصوصا وقتی صدات رو شنیدم.گرچه ذوقم رو نشون ندادم و اول با ناراحتی حرف زدم اما خیلی خوشحالم کردی.گرچه اصرار کردم بری داخل که گرم شی اما خیلی خوشحالم کردی که گفتی می خوای با من حرف بزنی و من مهمترم که من گرمت می کنم.دوستت دارم همیشه.ممنون تو هم یاداوریم کردی دوسم داری که یه وقت تو این روزا که کمرنگی فراموشت نکنم.

اصلا نمی خوام ناراحتیت رو ببینم اما خوشحال شدم که گفتی خنده رو لبات نیومده این چند روز چون نتونستی زیاد پیشم باشی.من خودخواهم که خوشحال شدم؟!نمی دونم!اما از اینکه فهمیدم تو هم بدون من ناراحتی خوشحالم.پس همیشه پیشم باش خوشکلم.

در ضمن من بهت اهمیت می دم.بود و نبودت واسم خیلی مهمه و وقتی دارمت ارومم وقتی بنا به کاری ممکنه 30 مین پیشم نباشی کمبود دارم.اگر چه امروز زیاد این قضیه رو یاد اوری نکردم اما همیشه همینطوره و خواهد بود.

یه تماس کوچولو اینهمه شادمون می کنه.یادمون باشه از هم دریغ نکنیم.این روزا من خیلی بیشتر به اس دادن اهمیت می دادم نه صدای هم رو شنیدم.همین الان فهمیدم که صدای هم رو شنیدن یه چیز فراتر از اس دادنه.خدا رو شکر متوجه شدم.خدا رو شکر صدات رو شنیدم.خدا رو شکر پر شدیم از انرژی!!!

تو مال منی.تو منی.مهمتر از من! پس مواظبم باش عشق خواستنی من!

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388ساعت 21:4  توسط من  | 

وقت و بی وقت زنگ می زنم ... در گیر گفتگوهای ناب و عاشقونه می شیم.توی اوج عشق و گرمای ارام بخش تازه احساس می کنم خیلی بد موقع تماس گرفتم ؟!! می پرسم چه کار می کردی؟تموم مهربونیهای عالم رو جمع می کنی تو صدات میگی خواب رفته بودی.و من هزار باره و هزار باره عاشقت می شم!!!

خواستم بگم خوبیات رو می بینم.اینکه حتی زمان خواب و کار و هر چی بازم به لطافت بارون بهاری.بازم باهام مهربون و دوست داشتنی رفتار می کنی.بازم با عاشقونه هات قلبم رو پر از حس های خوب می کنی!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 16:39  توسط من 

داشتم فکر می کردم گرچه همه پسر و دخترایی که نصف وقتشون تو خیابون و به رفیق بازی می گذره ادمای علافی نیستن و همه اون افرادی که از محرم استفاده کامل می کنن و همون نصف وقتی که تو خونه بودنم دیگه خونه نیستن و به بهونه سینه زنی و مجلس عزاداری دیگه پیداشون نمی شه ادمای بدی نیستن اما من خیلی خدا رو شکر می کنم که تو جزو هیچ کدووم نیستی.

چه پاک خالصانه واسه خدا و امام حسین سینه می زنی و به هییت کمک می کنی.چه قدرم اخمو و سنگین زنجیر می زدی.عاشقتم مرد با شخصیت من.

خدا انشالله از همه کوچکترین کارایی که واسه محرم انجام دادن رو قبول کنه و به مراد دلشون برسونتشون.الهی از تو هم قبول کنه عشق من!

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 3:32  توسط من 

خیلی خوشحالم.الان داریم اس بازی می کنیم.همین الان یه خبر خوب بهم دادی.یه موقعیت شغلیه خوب واسه تو.تا پنجشنبه مشخص میشه.من می گم اگه حق الهیمونه که انشالله به لطف خدا درست شه و اگه نه همون بهتر که نشه.مطمینم خدا کمکمون می کنه.ما هم تا پنجشنبه باید تلاش کنیم نفسم.اگه ماشینتم درست شه عالی میشه.

ممنون که همیشه منو در جریان همه چیت می زاری زندگیم.عاشق همه رازهاییم که بین من و توا.البته این یکی بین ما و مامانته.

خدا رو شکر!!!

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:31  توسط من 

اون شبی که دیدمت اومدم سریع نوشتم داخل وبلاگ گذاشتم و از کام پاک کردم.متوجه شدم متن نمایش داده نمی شه با اینکه یه بار امتحان کردم.فایلش رو پاک کرده بودم دیگه نداشتمش .خیلی دلم گرفت . تا نزدیکای صبح بیدار موندم تا نرم افزار ریکاوری رو دانلود کردم و فایل رو برگردوندم.فرداش دوباره گذاشتمش توی وبلاگ  چند بار چکش کردم و بود .دوباره متن رو از کام پاک کردم.خیالم راحت بود.یکی از بچه ها بهم خبر داد که متنی نیست.اومدم دیدم بله همه نوشتن که متنی نیست.امتحان کردم و نبود.از یه طرف غصه خوردم چون می خواستم احساس ناب اولیه که همه اون نوشته ها رو نوشت داشته باشم اما دوباره نوشتنش نمی تونه مثل اون باشه.شاید جزییات نباشه.شوق اون لحظه رو نداشته باشه و ...

اما از یه طرف می گم شاید خدا خواسته.گرچه اولش ناراحت کننده بود اما مهم اینه که دیدنت ازم گرفته نشد.

چند شب پیش هم یه متنی برات نوشتم توی گوشی سیو کردم تا صبح بیام و اینجا بزارم.اون رو هم اشتباهی به جای یه چیز دیگه پاک کردم.خوب حتما اینطوری بهتره دیگه!؟

اما می نویسم.حتما!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:21  توسط من 

خواستم بنویسم یادم نره ۱شنبه همین هفته همدیگه رو دیدیم.بعد می نویسمش .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 11:22  توسط من